تبلیغات
my own land __ سرزمین تنـــهایـــــــــــــــــــــــــی من - تک بیتی های عاشقاته


my own land __ سرزمین تنـــهایـــــــــــــــــــــــــی من

اینـــــــــجا طـــــــــعم دلتنـــــــگی تلــــــــخ تر از قـــهوه اســــت ....

نمی دانم چه هنگام از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...


با فراغت تو شکستی دل من، می ترسم!
خرده های دل من در کف پایت برود


ای که گفتی آشنایی با غریبان مشکل است
آشنایی می توان کرد جدایی مشکل است


دست وپایی می توان زد بند اگربردست وپاست
وای بر جان گرفتاری که بندش در دلست


هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد
وآن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد


پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم
شمعم که جان گدازم و دودی نیاورم


بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند
به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را


بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
از این کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی ..


جگر شیر نداری ره عشق مرو
که در این راه بسی شیر جگر باید خورد


پروانه صفت دور جهان گردیدم
نا مردم اگر مرد در عالم دیدم


یکرنگ تر از تخم مرغ رنگی نیست
آن هم که شکستم دو رنگش دیدم


قفس دیدم رهایی یادم آمد
تو رفتی بی وفایی یادم آمد


امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست


من بلبل آن گلم که در گلشن راز
پژمرده شد و منت شبنم نکشید


شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید
آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را .......


تنها نه همین دلبر من عهدشکن شد
با هر که دم از عشق زدم دشمن من شد


قربان وفاتم به وفاتم قدمی نه
تابوت ببویم مگر از رخنه تابوت


هیچ کس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
آن قدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم


اشک در چشمان من طوفان غم داردبه دل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل


مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
مگر آن روز که در خاک شود منزل من


عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست


من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به کف شیرین داد.


تو رفته ای که بی من سفر کنی
من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم


دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هــــم


اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن
اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم


خوش آنکه از دو جهان گوشه غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد


امروز در اقلیم سپیدی و سیاهی
از روز من و زلف تو آشفته تری نیست


این تراشیدن ابروی تو از تندی خوست
تا نگویند تا بالای دو چشمت ابروست


صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد


خمیده پشت از آن دارند پیران جهان دیده
که اندر خاک می جویند ایام جوانی را


شب به تنگ از ناله ام خلقی که این فریاد کیست؟
زان میان یک تن نمی پرسد که از بیداد کیست؟


عشق من با خم ابروی تو امروزی نیست
دیرگاهی ست کزین جام هلالی مستم


حاصلم درد دل است از دل بی حاصل خویش
به که گویم من دلسوخته درد دل خویش


زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد
توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم


فریاد مردمان همه از دست دشمن ست
فریاد ما از دل نامهربان دوست


گر جنون آید به سویم، ره بده بیگانه نیست
ور خرد پرسد سراغ من، بگو در خانه نیست


از تو ای بد عهد آشنایی زود بود
دیر با ما آشنا گشتی، جدایی زود بود


آزادیم از دام هوس نیست ولی کاش
صیاد مرا گاه بدین سو، گذری بود


از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست
سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است


با دوست بگویید که دیگر نکند ناز
ما را هوس ناز کشیدن به جهان نیست


تا به کی از کفر و دین گویی، قدم در راه نه
کاین دو راه مختلف آخر گذارد سر به هم


خوش باش در آن دم که غمی رو به تو آرد
بگذار که غم نیز، رود شاد ز دستت


گر زندگی اینست که من می بینم
عمر ابدی، نصیب دشمن باشد


داشتم خوش حالتی امشب میان کفر و دین
دیده مشغول بت و، دل گرم استغفار بود


admin | تک بیتی های عاشقانه | نسخه قابل چاپ | نظرات [6]
شنبه 10 مرداد ماه سال 1388
تک بیتی های عاشقانه

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم.


سیاهی چشمانت رادوست دارم
چون رنگ روزگار من است.


با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش که من غرق گناهم همه عمر.


اگر غم هم مرا تنها گذارد
دگر تنهای تنها میشوم من.


دل پیش تو و دیده به سوی دگرانم
تا خلق ندانند به سویت نگرانم .


من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم.


از دشمنان شکایت برند به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم ؟


دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت
کــی شــود پیــش قدمـهای تو اسفـند شـوم.


زهرجا بگذرد تابوت من قوقا بباخیزد
چه سنگین میرود این مرده از بس ارزوهاداشت.


دیوانه را توان به محبت نمود رام
مارا محبت است که دیوانه میکند.


چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل بدست کمان ابرویست کافر کیش.


سیه شد روزگارم ، تا نگاه آشنا دیدم.


این نفس بد اندیش به فرمان شدنی نیست
این کافر بد کیش مسلمان شدنی نیست...


مبادا ای طبیب بهر علاج درد من کوشی
که من درسایه ی این ناخوشی حال خوشی دارم.


ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کن.


گرید و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

بی گمان دست در اغوش نگارش ببرند
هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی.


اشک را قاصد کویش کنم ،ای ناله بمان
زانکه صد بار تو رفتی ، اثری نیست ترا.


سنگدل ! با من مدارا کن ، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است.


آن که دائم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا میکرد.


دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند
عاقل مباش که غم دیوانگان خوری.


شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد
ای خوشا شمعی که روشن میکند ویرانه ای را.


دیاری که در آن نیست کسی یار کسی
یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی.


من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل ،
بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید . . .


یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناصره بفروخته بود.


مردی نبود ، فتاده را پای زدن
گردست فتاده ای گرفتی ، مردی.


من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها.


ما زنده برآنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست.


نترسم که با دیگران خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی.


مرغ دلگیرم و کنج قفسی میخواهم
که غریبانه سر خویش کنم در پر خیش.


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد.


تو آن ابری که بر ما سایه داری و نمی باری
نمی دانم چرا دست از سر ما بر نمی داری.


جدایی را نمی خواستم خدا کرد
کدام ناکس به حق ما دعا کرد.


دل به دلدار سپردن کار هر دلدار نیست
من به تو جان میسپارم دل که قابلدار نیست.


گر مذهب مردمان عاقل داری
یک دوست بسنده کن که یک دل داری.


زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود.


یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها
کی بماند برگ کاهی در میان بادها.


خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
حیف من زاده ی امروزم
خدایا جهنمت فرداست
پس چرا امروز می سوزم.


تویی بهانه آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی.


هر کس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی خراشیم
ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم.



اگر لذت ترک لذت بدانی دگر شهوت نفس لذت نخوانی.


از سینه تنگم دل دیوانه گریزد دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد.




همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ،
این یار قدیمی چه وفایــی دارد ...


باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم
من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.


هر که در سینه دلی داشت به دلـداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز


نا له پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است



آنروز که کارِ همه می‌ساخت خداوند

ما دیر رسیدیم و، به جائی نرسیدیم

آتش بگیر، تا که بدانی چه می‌کشم
احساسِ سوختن، به تماشا نمی‌شود

با خون غم نوشتم غربت مکان ما نیست

از یاد بردن دوست ، هرگز مرام ما نیست


سرزمین : . . .تنهایی من