تبلیغات
my own land __ سرزمین تنـــهایـــــــــــــــــــــــــی من - عصیان بندگی (فروغ فرخزاد)


my own land __ سرزمین تنـــهایـــــــــــــــــــــــــی من

اینـــــــــجا طـــــــــعم دلتنـــــــگی تلــــــــخ تر از قـــهوه اســــت ....

                               عصیان بندگی

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می كشد پاروزنان در كام طوفانها
خانه هایی بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یكتا
سینه سرد زمین و لكه های گور
هر سلامی سایه تاریك بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یك زمان با من نشینی ‚ با من خاكی
از لب شعر م بنوشی درد هستی را
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می كشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شكیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی
چیستم من زاده یك شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیكری بر پیكری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنكه خود خواهم
كی رهایم كرده ای ‚ تا با دوچشم باز
برگزینم قالبی ‚ خود از برای خویش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن كی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت
ظلمت شبهای كور دیرپای تو
روزها رفتند و آن آوای لالایی
مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو
كودكی همچون پرستوهای رنگین بال
رو بسوی آسمانهای دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
میدویدم در بیابانهای وهم انگیز
می نشستم در كنار چشمه ها سرمست
می شكستم شاخه های راز را اما
از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
راه من تا دور دست دشتها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش
می خزیدم در دل امواج سرگردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
چیستم من از كجا آغاز می یابم
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از كدامین آسمان راز می تابم
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
دانه اندیشه را در من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگی مغرور
یا به دامانم كسی این چنگ بنشانده است
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه می بود ؟
باز آیا می توانسم كه ره یابم
در معماهای این دنیای رازآلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریك و پیچاپیچ
سایه افكندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم ‚ هیچ هستم ‚ هیچ
سایه افكندی بر آن پایان و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می كشیدی خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
می كشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب كفر گویان باد
هر كه شیطان را به جایم بر گزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خویش را آینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خودپرست تو
گوسپندی در میان گله سرگردان
آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از این بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده
می كشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب كفرگویان باد
هر كه شیطان را به جایم برگزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش كردی او را سوی ما راند ی
این تو بودی ‚ این تو بودی كز یكی شعله
دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی كه تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی كز عطش سوزد
هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
شعر شد ‚ فریاد شد ‚ عشق و جوانی شد
عطر گلها شد بروی دشتها پاشید
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان می خواران خروش افكند
تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
خنده شد دندان مهرویان نمایان كرد
عكس ساقی شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در این شبهای ظلمانی
هادی گم كرده راهان در بیابان شد
بانگ پایش در دل محرابها رقصید
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد
هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
در ره زیبا پرستانش رها كردی
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا كردی
چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
ما به پای افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیره قوم ثمود تو
خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
چون گیاهی خشك كردیشان ز طوفانی
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم
تو خطا را آفریدی او بخود جنبید
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هیچ در این روح طغیان كرده عاصی
زو نشانی بود یا آوای پایی بود
تو من و ما را پیاپی می كشی در گود
تا بگویی میتوانی این چنین باشی
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتك سرد آهنین باشی
چیست این شیطان از درگاهها رانده
در سرای خامش ما میهمان مانده
بر اثیر پیكر سوزنده اش دستی
عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده
چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد
تیره روحی ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی
میل او كی مایه این هستی تلخست
رای او را كی از او در كار پرسیدی
گر رهایش كرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی
ای بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشك و خون بودند
سخت مینالیدند می دیدم كه بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند
شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا
گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد
پیكرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد
ای بسا شبها كه با من گفتگو می كرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است
شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود
تف بر این هستی كه اینسان نفرت انگیزست
خالق من او و او هر دم به گوش خلق
از چه می گوید چنان بودم چنین باشم
من اگر شیطان مكارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد كه من چیزی جز این باشم
دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
دام صیادی به دستم داد و رامم كرد
تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه
عالمی را پرخروش از بانگ نامم كرد
دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
منتظر برپا ملكهای عذاب او
نیزه های آتشین و خیمه های دود
تشنه قربانیان بی حساب او
میوه تلخ درخت وحشی زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
آن شراب از حمیم دوزخ آغشته
ناز ده كس را شرار تازه ای در دل
دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت
تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
او به من رسم فریب خلق را آموخت
من چه هستم خود سیه روزی كه بر پایش
بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
ای مریدان من ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزیده ‚ نیك سنجیده
ای مریدان من ای گمگشتاگان راه
راه راهی نیست تا راهی به او جوییم
تا به كی در جستجوی راه می كوشید
راه ناپیداست ما خود راهی اوییم
ای مریدان من ای نفرین او بر ما
ای مریدان من ای فریاد ما از او
ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما
ای سراپا خنده های شاد ما از او
ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم
ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم
ما كه از چشمان او بیهوده افتادیم
از چه می كوشیم تا خود چشم خود باشیم
ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم
ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم
ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
دام خود را با فریبی تازه می گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد
ای مریدان من ای گمگشتگان راه
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
گر چه او كوشیده تا خوابم كند اما
من كه شیطانم دریغا سخت بیدارم
ای بسا شبها كه من با او در آن ظلمت
اشك باریدم پیاپی اشك باریدم
ای بسا شبها كه من لبهای شیطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم
ای بسا شبها كه بر آن چهره پرچین
دستهایم با نوازش ها فرود آمد
ای بسا شبها كه تا آوای او برخاست
زانوانم بی تامل در سجود آمد
ای بسا شبها كه او از آن ردای سرخ
آرزو می كرد تا یك دم برون باشد
آرزو می كرد تا روح صفا گردد
نی خدای نیمی از دنیای دون باشد
بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
ما كه خود افتادگان زار مسكینیم
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار
نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم
ساختی دنیای خاكی را و میدانی
پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست
ما عروسكها و دستان تو دربازی
كفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست
شكر گفتی گفتنت ‚ شكر ترا گفتیم
لیك دیگر تا به كی شكر ترا گوییم
راه می بندی و می خندی به ره پویان
در كجا هستی ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوییم
ما كه چون مومی به دستت شكل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست
پس چرا در كام دوزخ سخت می سوزیم
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله های درد
پس غل و زنجیرهای تفته بر پا
از غبار جسمها خیزنده دودی سرد
خشك و تر با هم میان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
می فروش بیدل و میخواره سرمست
ساقی روشنگر و پیر سماواتی
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل
هر زمان گوید كه در هر كار یار ماست
یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
آن كه از بخت سیاهش نام شیطان بود
آن كه در كار تو و عدل تو حیران بود
هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود
این منم آن بنده عاصی كه نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست
وای بر من وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست
باز در روز قیامت بر من ناچیز
خرده میگیری كه روزی كفر گو بودم
در ترازو می نهی بار گناهم را
تا بگویی سركش و تاریك خو بودم
كفه ای لبریز از گناه من
كفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگیز
روی در روی تو از خود گفتگو كردن
آبرویی را كه هر دم می بری از خلق
در ترازوی تو نا گه جستجو كردن
در كتابی ‚ یا كه خوابی خود نمی دانم
نقشی از آن بارگاه كبریا دیدم
تو به كار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم
خشم كن اما ز فریادم مپرهیزان
من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده
مارهای زهرآگین تكدرختانش
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
آب چركینی شراب تلخ و سوزانش
در پس دیوارهایی سخت پا برجا
هاویه آن آخرین گودال آتشها
خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
جسمهای خاكی و بی حاصل ما را
كاش هستی را به ما هرگز نمیدادی
یا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود
می چشیدم این شراب ارغوانی را
نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود
سالها ما آدمكها بندگان تو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم
چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسیه دادی ‚ نقد عمر از خلق بستاندی
گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر كردند
سالها رخساره بر سجاده ساییدند
از تو نامی بر لب و در عالم و رویا
جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند
هم شكستی ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهایشان با كینه خندیدی
گور خود گشتند و ای باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباریدی
از چه میگویی حرامست این می گلگون؟
در بهشت جویها از می روان باشد
هدیه پرهیزكاران عاقبت آنجا
حوری یی از حوریان آسمان باشد
میفریبی هر نفس ما را به افسونی
میكشانی هر زمان ما را به دریایی
در سیاهیهای این زندان میافروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی
ما اگر در این جهان بی در و پیكر
خویش را در ساغری سوزان رها كردیم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه میگویی كه كاری ناروا كردیم؟
در كنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را
سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را
حافظ ‚ آن پیری كه دریا بود و دنیا بود
بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را
من كه باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چیست این افسانه رنگین عطرآلود
چیست این رویای جادوبار سحر آمیز
كیستند این حوریان این خوشه های نور
جامه هاشان از حریر نازك پرهیز
كوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم
لرزش موج خیال انگیز دامانها
میخرامند از دری بر درگهی آرام
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آبها پاكیزه تر از قطره های اشك
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه ناچیده
سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی
ساقیان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج
تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می ترواد عطر تند یاس
ما در اینجا خاك پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مومنان بیگناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزانی كه در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابی بود
هر چه داریم از تو داریم ای كه خود گفتی
مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
هر كه را من خواهم او را تیره دل سازم
هر كه را من برگزینم پاكدامنست
پس دگر ما را چه حاصل زین عبث كوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی میل میل تست
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی
دیگران در كار گل مشغول و تو در گل
می دمی تا بنده سر گشته ای سازی
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
جز یكی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
گاه می آیی و می خندی به روی ما
تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش
دیده در آینه دنیا و جمال خویش
هر دم این آینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی ‚ رنگ نیرنگی
شیره شبهای شومی ‚ ظلمت گوری
شاید آن خفاش پیر خفته ای كز خشم
تشنه سرخی خونی ‚ دشمن نوری
خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
كفر می گویم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پاكم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشك یا لبخند یا فریاد

                         فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم


(روحش شاد )


سرزمین : . . .تنهایی من